محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4857

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قيام كرده بود . » گويد : ناگهان سياه را پيش ما آوردند كه سر و چهره اش پوشانيده بود ، و چون او را بياوردند پوشش از سرش برگرفتند و گفتند : « همينانند ؟ » گفت : « آرى ، همينانند ، اين موسى بن عبد الله است و اين عثمان بن محمد است و اين نيز پسر اوست ، چهارمى را نمىشناسم جز اينكه از ياران آنهاست . » گويد : همهء ما را گرفتند و پيش محمد بن سليمان بردند و چون ما را بديد رو به موسى كرد و گفت : « خدا خويشاونديت را رعايت نكند ، همه ولايتها را رها كردى و سوى من آمدى ! كه اگر ترا رها كنم امير مؤمنان تعرض كند و اگر بگيرمت خويشاوندى ترا رعايت نكرده‌ام . » گويد : پس از آن خبر ما را به امير مؤمنان نوشت . گويد : جواب آمد كه آنها را به نزد من فرست ، ما را سوى و ى روانه كردند . و چون به بطيحه رسيديم ، سپاهى ديگر را آنجا يافتيم كه در انتظار ما بودند . آنگاه پيوسته در راه بر پادگانهاى سپاه مىگذشتيم تا به بغداد رسيديم و ما را پيش ابو جعفر بردند كه چون پدر مرا بديد گفت : « هى ، با محمد بر ضد من قيام كردى ؟ » گفت : « چنين بود . » گويد : ابو جعفر با وى درشتى كرد كه مكرر به دو پاسخ داد ، آنگاه بگفت تا گردنش را زدند . سپس بگفت تا موسى را تازيانه زدند ، سپس بگفت تا مرا نزديك وى بردند و گفت : « ببريدش و بر سر پدرش نگهداريد و چون در او نظر كرد بر جثهء پدرش ، گردنش را بزنيد . » « گويد : عيسى بن على با وى سخن كرد و گفت : « به خدا گمان ندارم بالغ شده باشد . » گفتم : « اى امير مؤمنان جوانى نورس و غافل بودم ، پدرم دستور داد و اطاعتش كردم . » گويد : پس بگفت تا مرا پنجاه تازيانه زدند ، آنگاه در مطبق بداشت . در آن وقت